فریاد
در دنیا هیچ بن بستی نیست، یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

در این زمانه

 

چقدر نبودنش حس می شود

 

کاش که بودی .

 

۱۹شهریور سالگرد عروج بزرگمردیست از تبار مهر، شعور ، انسانیت ، و بزرگمنشی

کسی که گذشته اش را خوب می شناخت ، زمان حالش را درک می کرد،

و آینده را خوب می فهمید .

میدانید که چه کسی را می گویم ، زیرا در این زمان  همچون او کمند .

و به راحتی می شود فهمید که خوبان چه کسانی بودند . او کسی نیست جز

 

سید محمود طالقانی

 

کسی که هیچگاه اندیشه و فکرش را بازیچه خر مقدس های دروغین نکرد.

و کاری انجام نداد تا ملت وقتی به او می نگرند از دین و مذهبشان متنفر شوند .

به همه اندیشه و تفکرات احترام می گذاشت ، و همه را پدر گونه می دید

برای همین هم به او پدر طالقانی می گفتند .

برای همه در ایران پدر بود .برای بی دینها ، مسلمانان ، مسیحیان ، یهودیان

مجاهدین خلق آن دوران ، کمونیست ها ، توده ایها؛ و............

و وقتی از پیشمان کوچ کرد ، خون بود که از چشم ها سرازیر می شد.

با اینکه یک روحانی بود  هیچگاه در جایگاه خداوند  ننشست ،

و خود را هیچ وقت بزرگتر و بهتر از دیگران ندانست

برای مصلحت خود و خانواده اش  و از ترس دیگران

خود را مجبور  نکرد که بله های اجباری بگوید.

زیرا او بر روی زمین زندگی نمی کرد ، چون اندیشه و تفکراتش

خداگونه بود همیشه جلوی زورمداران طاغوت و قلدران مذهبی به راحتی

می ایستاد و هیچگاه دنیایش را به آخرت نفروخت.

برای همین هم ، همیشه و هم وقت و در همه تاریخ ها ،

ابوذر زمان لقب گرفت .

طالقانی به مانند کسانی به گوشه مساجد ها نخزید تا برای

مسلمانان ، تحقیقات علمی کند و بگوید :

این نظر در باره فلان آیه قرآن به نظر من محل تردید است

و یا به نظر من پیغمبر وقتی در جایی وارد می شده است اینگونه می خندید و

یا اینگونه لباس می پوشید. و یا فلان آیه حرف مخرجش از ته حلق  است.

او قرار بود که با تعصباتی که ملت را از دین بیزار کرده است مبارزه کند .

ابوذر  به جای تحقیقات علمی  ، مودبانه و بیطرفانه ، استخوان شتری را از کوچه پیدا می کند

و یکراست به کاخ معاویه میرود و با کوبیدن آن به سر روحانی دروغین چون

کعب الاحبار  ، اینگونه مبارزه با ریاکاران دین و مذهب را آغاز می کند.

و بر خلاف بینش و اخلاق مذهبی ما ملت

حضرت علی  (ع) ابوذر را  که بر سر شخصیت ها محترم آن دوران استخوان

شتر میزند و رسوایی به راه می اندازد و رعایت علما و اشخاص

بزرگ را نمی کند با چنین تعبیری می ستاید که :

شرم و پاکی ابوذر، همچون مسیح ابن مریم است.

مرحوم طالقانی از این جنس مردان بود و  مبارزه خود را اینگونه آغاز کرد و به پایان برد.

چقدر در این زمانه جایش خالی است .

اگر ما مردم در اوایل انقلاب به اندازه یک نخود اندیشه هایش را درک

می کردیم فکر کنم جایگاهمان اینگونه که حالا هستیم نبود .

اولین حرفی که بعد از انقلاب زد این بود.

"برای اینکه دیکتاتوری به وجود نیاید بیاییم شوراها را به راه اندازیم."

و متاسفانه آنقدر انقلابیون ما سرشان گرم تقسیم قدرت بود که هیچگاه نگرفتند این

بزرگ مرد چه می گوید .

در این زمانه چقدر نبودنش حس می شود.

کاش بودی و تسکین می دادی بلبشوی فکریمان را

روحش شاد و با اولیاء خداوند محشور باد.

|+| نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1388ساعت 16:15 توسط مهدی |

سال ها پیش در خبرها بود که مرده شوری از فرصت خالی بودن غسالخانه بهره برده و به مرده ای تجاوز کرده است. خبر، چنان تکان دهنده بود که تا روزهای روز از یکدیگر می پرسیدیم: بالاتر از این سیاهی، رنگی هست؟ پاسخ را امروز می گیریم که با مرده شورانی رو به روییم که نه تنها فرزندمان را کشته و مرده آنان را مورد تجاوز قرار داده اند که خواب تجاوز به سبزی سرزمین مارا می بینند. مرده شورانی که "بالاتر از سیاهی" را برایمان تصویر و تعریف کرده اند: حکومت اسلامی کودتاگر.

امروز همه می دانیم برترانه موسوی چه رفته است، اما هنوز نمی دانیم بهزاد نبوی و محمد علی ابطحی را در سیاهچال به چه کارهایی واداشتند. همان گونه که نمی دانیم در خلوت حسین شریعتمداری با سعیدی سیرجانی چه گذشت.

امروز کم نیستند کسانی که می دانند "برادران روی پای دختران دستگیرشده می نشستند"، در "ابوکهریزک"، فرزندان ما را به "سکس جمعی" وا می داشتند و زیپ هایشان، شب ها وروزهای دراز، باز بود. اما هنوز همگان نمی دانند در شب های پیش از اعدام های 60 تا 67،دخترکان 16 ساله ما را چگونه به "برادرانی" می سپردند که کارشان، دریغ بهشت از باکرگان ما بود.

بانوی هنرمندی در سال های آخر عمر در گوشم نجوا کرد که در سال های زندان ـ به جرم همراه داشتن یک نوار پیرزن را به زندان و شلاق محکوم کرده بودند ـ سحرگاهان،دخترکی خود را به او رسانده و خویش را در آغوش اش رها کرده بود.

می گفت: از او پرسیدم بچه جان، چه خبر شده؟

دخترک که بسان جوجه ای می لرزید پاسخ داده بود: شب آخرست دیگر!

به اینجا که رسید اشگش سرریز شد. آبی به او  دادم و نشستم به انتظار که ادامه ماجرا را بگوید. چشمان کم نورش را با دستمالی سپید خشک کرد و ادامه داد: می دانستم بچه ها را می برند برای اعدام.این یکی اما بدجوری در آغوشم بال بال می زد.فکر کردم از ترس مرگ است؛ خواستم آرام اش کنم.گفتم: دخترکم، همه ما روزی می رویم؛این لحظه،یک لحظه ست ،دنیای دیگری هم هست. اما او به هق هق سخن ام قطع کرد و پاسخ داد: نه!دنیای دیگری نیست. اینها بهشت را هم از ما می گیرند.

پیرزن ادامه داد: او را سخت در آغوش گرفتم. بوی موهای جوانش هنوز در مشام ام هست. گاه رفتن هم گفت: این لحظه را به خاطر بسپار. روزی که از اینجا رفتی خودت را به مادرم برسان و بگوآنگاه که بهشتی بودم و پاک، به یاد او، تورا در آغوش گرفتم. آنکه فردا به زیر خاک خواهد رفت، دختر او نیست، جنازه ایست که پاسداری پیش از اعدام،بهشت را هم از وی دریغ کرد.

بعدها بود که پیرزن فهمید ماجرای دریغ بهشت از دخترکان چیست. از دیگر جوجه های لرزانی شنیدکه در شب آخر زندگی، نه از هراس بردار شدن که از اشمئزاز سپرده شدن به "برادرانی" که کارشان دریغ بهشت از فرزندان مرز و بوم ما بود، پیش از اعدام، می مردند.

آن "برادران" امروز در قدرتند و از اسلام و حفظ اسلام می گویند؛ از اینکه با تجاوز به دختران و پسران ما، "بیضه اسلام" را بیمه کرده اند؛ از اینکه تا سال های سال، آنان را و حکومت شان را، خطری پیش رو نیست. اما امروز لاف می زنند آقایان؛ که اگر چنین بود با "تجاوز" به حریم دلسوزان جامعه و بستن دفتر این و دستگیری آن، در پی محو اسناد جنایات خویش بر نمی آمدند. اینان همان مرده شورانی هستند که تنها در غسالخانه های خالی، شلوار پایین می کشند و بر تن بی جان مردگان، مهر قدرت می زنند؛ در فضای شهر سبز، نفس هاشان به شماره افتاده است.

گذشت آن روزگار که سکوت قبرستانی بر میهن ما حاکم کرده بودند؛ سپری شد آن روزها که ایران، غسالخانه خلوت شان بود. امروز ایران به پا خاسته است؛ امروز هر ایرانی، یک صداست؛ یک حضورست. امروز ما بسیاریم. میلیون ها نفریم. ما سبزیم .ما در خیابانیم. در خانه ایم. روی پشت بام هاییم. ما همسایه بالایی "برادران"،همسایه پایینی، همسایه بغلی شان هستیم؛ راننده تاکسی، قصاب محل، معلم مدرسه، دانشگاهی، وکیل، قاضی، پزشک، کارگردان، بازیگر... ما مردمانیم. مردمانی که خواب را برچشمان "برادران کودتاچی"حرام کرده ایم. از همین روست که "سرداران"شان را یک به یک به میدان می آورند برای کری خوانی؛ می دانند که دوران حاکمیت سکوت غسالخانه ای به پایان رسیده است.

 گوش کنید برادران! سرداران! کسی در خانه بغلی، نفسی به سبزی می کشد. سبز، سبز، سبز. نفسی که در بازگشت از کوه های سرزمین  ما، به گوش همه شقایق ها می رساند که عصر مرده شورانی که به مرده ها تجاوز می کردند سپری شده است.

|+| نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1388ساعت 15:58 توسط مهدی |
هر چند از شنيدن خبرهاي هولناك كشته شدن زنان و مردان ايراني دل هر انساني به درد آمد و با ديدن صحنه هاي تكان دهنده مرگ جوانان در خيابانهاي شهر تهران، اشك از چشمان ايرانيان و آزاديخواهان جاري گشت، اما خبر شكنجه شدن بازداشت شدگان در زندانها، حس غريبي را در انسان بر مي انگيزاند. تصور اينكه جوانانی بي گناه در زير شكنجه و اذيت و آزار جسمي و روحي كه بر آنها وارد شد، روزها را با آن احوال سپري كردند و سپس جان باختند، روان انسان را چنان پريشان مي كند كه از لذت بردن از هر موهبتي در اين كره خاكي بيزار مي گردد. آنچه اين روزها از مرگ محسن روح الاميني، امير جوادي فر، ترانه موسوي و سعيده پورآقايي مي شنويم به طور بنيادي مخاطره آميز و هشدار دهنده است.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1388ساعت 15:57 توسط مهدی |

کودتاي انتخاباتي 22 خرداد با پلمپ دفتر مهدي کروبي و دفتر حزب اعتماد ملي و بازداشت مرتضي الويري، مشاور مهدي کروبي و دکتر عليرضا بهشتي، مشاور ارشد موسوي وارد فاز جديدي شد.

ماموران دادستاني ديروز با حضور در دفتر مهدي کروبي و دفتر حزب اعتماد ملي تمامي اسناد و مدارک را با خود بردند و اين دو دفتر را پلمپ کردند.به گفته سخنگوي حزب اعتماد ملي، "حدود ساعت ۳ و نيم بعد از ظهر ديروز، مأموران دادستاني تهران به دفتر آقاي کروبي در جنب کاخ سعدآباد تهران رفته و آقاي کروبي را به همراه کساني که قصد ملاقات با وي داشتند، از دفتر بيرون کرده و پس از بازجويي از کارمندان و توقيف اسناد، مدارک و لوازم دفتر، آنجا را پلمب کرده اند."

اسماعيل گرامي مقدم گفته است: "مأموران نام اعضاي دفتر آقاي کروبي را ثبت کرده اند و تمام اسناد و مدارک، اعم از سي دي، فيلم، کامپيوتر و نوشته ها را با خود برده اند."

او همچنين خبر از بازداشت محمد داوري، سردبير سايت سحام نيوز که ارگان رسمي حزب اعتماد ملي است داده و گفته: "گروه ديگري از مأموران دادستاني همزمان به دفتر حزب اعتماد ملي در شهرک غرب تهران رفته و پس از بازجويي از اعضاي حاضر حزب و کارمندان و توقيف اسناد و مدارک، آنجا را هم مهر و موم کرده اند."

حسين کروبي، فرزند مهدي کروبي نيز با اشاره به اينکه اسناد و مدارک مربوط به آزار جنسي و شکنجه بازداشت شدگان در دفتر وجود داشته، خبر داده است که "اسناد در جاهاي ديگري نيز نگهداري مي شد و اين طور نيست که با ضبط اسناد در دفتر بگويم همه اسناد را برده اند."

مهدي کروبي که مستندات خود در مورد آزار جنسي بازداشت شدگان وقايع اخير را به کميته پيگيري قوه قضائيه ارائه داد هفته گذشته برخي از اين اسناد را منتشر کرد.

حسين کروبي درباره اهداف مهر وموم و ضبط اسناد دفتر مهدي کروبي  به خبرگزاري ايلنا گفته است: "مي خواهند مهدي کروبي را مرعوب کنند تا اين مسايل را پيگيري نکند و بداند که برخوردهايي نيز با ايشان خواهد شد و ايشان را بترسانند و از طرف ديگر شکنجه شدگان نيز جرات نکنند به مهدي کروبي مراجعه کنند."

بازداشت مرتضي الويري و عليرضا بهشتي

به دنبال پلمپ دفتر مهدي كروبي، ماموران دادستاني به منزل مرتضي الويري رفتند و پس از تفتيش منزل، وي را بازداشت کردند. مرتضي الويري، مشاور مهدي کروبي و رئيس کميته صيانت آراي ستاد کروبي و عضو کميته پي گيري زندانيان و آسيب ديدگان وقايع بعد از انتخابات است.

بر اساس گزارش ها آقاي الويري در حالي که با خبرنگار وب سايت سلام نيوز صحبت ميکرد از بازداشت خود خبر داد و ديگر سخني نگفت و سريع خداحافظي كرد.

چند ساعت پس از پلمب دفتر مهدي کروبي، حزب اعتماد ملي و بازداشت مرتضي الويري، دکترعليرضا حسيني بهشتي، فرزند آيت‌الله محمد حسيني بهشتي نيز دستگير شد. دکتر بهشتي، مشاور ارشد ميرحسين موسوي و سخنگوي کميته پي گيري زندانيان و آسيب ديدگان حوادث اخير است.

پلمپ دفتر مهدي کروبي و دفتر حزب اعتماد ملي  و بازداشت الويري و بهشتي در حالي صورت گرفت که يک روز قبل، ماموران امنيتي با حضور در دفتر کميته پيگيري زندانيان و آسيب ديدگان حوادث اخير که از سوي کروبي و موسوي تشکيل شده بود اسناد و مدارک اين کميته را با خود برده بودند.

دکتر عليرضا بهشتي، سخنگوي کميته پيگيري زندانيان و آسيب ديدگان حوادث اخير روز گذشته در اين باره به سايت سحام نيوز گفته بود: "عصر روز دوشنبه ماموران امنيتي بنابر اطلاع قبلي به دفتر کميته آمدند و بنابر انچه که گفته شده بود قرار بود تا سوالاتي را درباره برخي از مسايل از مسول دفتر اين کميته بپرسند ولي با ارايه حکمي که از دادستاني تهران داشتند وسايل و اسناد و مدارک و يک لپ تاپ را با خود بردند."

مشاور ارشد ميرحسين موسوي همچنين خبر داده بود که قرار است کميته طي جلسه اي فوق العاده درباره ادامه فعاليت ها و پيگيري اين اتفاقي که روي داده است تصميم گيري کند.

دفتر کميته پيگيري زندانيان و آسيب ديدگان حوادث اخير در جريان حوادث بعد از انتخابات به ابتکار ميرحسين موسوي و مهدي کروبي تشکيل شده است.

*هشدار*

به دنبال اين اتفاقات، نيمه شب سه شنبه عليرضا نوريزاده،محسن سازگاراو محسن مخملباف با انتشار هشدارنامه اي خبر از احتمال دستگيري موسوي و کروبي دادند.در نامه اين سه نفر آمده است: "حکومت کودتا به زودي قصد دستگيري آقايان مهندس موسوي و کروبي را دارد تا به خيال خود کودتا را کامل کند و به رهبري جنبش سبز ضربه بزند. در اين صورت مردم ايران تا آزادي همه زندانيان سياسي به خيابان ها خواهند ريخت و رهبري جنبش سبز در غياب آقايان موسوي و کروبي و خاتمي به خارج از کشور منتقل خواهد شد، تا خواب راحت را از استبداد بگيرد".

 

|+| نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1388ساعت 16:16 توسط مهدی |

گاهی اوقات تعریف کردن یک داستان قدیمی مفید، از خلق کردن یک داستان جدید غیرمفید ضروری تر است. حتما فکر می کنید می خواهم داستان آن دزدی را تعریف کنم که یک شب رفته بود برای دزدی و داشت قفل یک مغازه را با اره می برید، در همین موقع یک مامور نیروی انتظامی که داشت از کهریزک می آمد تا به مصرع دوم بیت اول آقا برود، آقای دزد را دید و چون دزد مذکور نه دستبند سبز داشت و نه شال سبز دستگیرش نکرد و فقط از او پرسید: آقای دزد! داری چکار می کنی؟ دزد مذکور گفت: دارم ویولون می زنم. مامور نیروی انتظامی پرسید: پس چرا صدایش در نمی آید؟ دزد گفت: صدایش فردا در می آید......... بله، درست حدس زدید، می خواستم همان داستان را تعریف کنم، یعنی تعریف کردم. دقیقا همین است. گاهی اوقات صدای ویولونی که داریم می زنیم فردا درمی آید، به همین دلیل دلمان را خوش نکنیم که چون هیچ کس صدای قضیه را امروز نشنیده، پس هیچ اتفاقی هم نیافتاده است.

 

مثلا، آقای خامنه ای روز 22 خرداد پای صندوق های رای یک ویولون زد، الآن صدایش درآمده. حالا هی با دانشجو و استاد و شاعر دیدار می کند تا قضیه سرقت یک دولت را از یک ملت چیزمال کنند، اما فایده ندارد. یا مثلا روز سی خرداد امسال دولت کودتا هفتاد نفر را کشت، الآن تازه صدای قضیه دارد توی قم درمی آید. بالاخره ملتی که سه هزار سال تاریخ دارد، حتما سه ماه هم تاخیر دارد. ولی این از آن ماجراهاست که دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد. بالا بروید، پائین بیایید، باید جوابش را بدهید. البته جمع کردن مشکلات هم یک فرصتی دارد که اگر در آن فرصت کار را نکنید، دیگر چنین فرصتی تکرار نخواهد شد، مثلا اگر یک هفته بعد از کشت و کشتار سی خرداد 88 قضیه جمع می شد و احتمالا اگر به راه حل های هاشمی رفسنجانی عمل می شد، یک کاری اش می شد کرد، ولی حالا دیگر سیستم به بحران افتاده است.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1388ساعت 13:20 توسط مهدی |

رفیق خوب به این می گویند، آدم باید رفیقی داشته باشد که وقتی همه دنیا تنهایش گذاشتند، باز هم رفیقش را ول نکند، واقعا چاوز رفیق بی نظیری است، وقتی صدام حسین تنها مانده بود و هیچ کس را نداشت، همین چاوز تا فهمید که شیعیان عراق و کردها را کشته است، فورا به دیدارش رفت. همین چاوز وقتی فهمید تورم در حکومت رابرت موگابه به 56 هزار درصد رسیده و موگابه ادعا کرده جانشین خداست، فورا سراغش رفت و نگذاشت تنها بماند. همین چاوز رفیق باز وقتی متوجه شد که فیدل کاسترو افتاده به بیمارستان و چنان قاطی کرده که ممکن است فضای سیاسی کوبا را باز کند، بلافاصله رفت به عیادتش و به اون نشان داد که فیدل تنها نیست و هیچ لزومی ندارد که بخاطر احساس تنهایی فضا را باز کند.

 همین چاوز عزیزوقتی متوجه شد شورشیان فارک برای مبارزه با دولت کلمبیا هروئین قاچاق می کنند، فهمید که نباید رفقایش را تنها بگذارد و رسما از آنها حمایت کرد و گفت آنها رفیق ما هستند، تروریست نیستند. و همین چاوز پیرهن قرمز وقتی یقین کرد که پوتین رئیس مافیای روسی است، و همه دنیا پوتین را تنها گذاشتند، فورا به دیدارش رفت. به این می گویند رفیق خوب، همین چاوز برای هفتمین بار درست در زمانی که همه دنیا دولت احمدی نژاد را تنها گذاشتند و مطمئن شد که در ایران تعدادی کشته شده اند و کودتا شده، فهمید که احمدی نژاد واقعا برادرش و آقای خامنه ای حداقل عمویش است، اگر پدرش نباشد.

 رفیق خوب در این دنیای دون و پست، خودش نعمتی است. آدمی که ماه رمضان که همه خارجی ها می دانند نباید به کشورهای اسلامی سفر کنند، برای هفتمین بار خودش را به تهران رسانده، و بخاطر رفیق اش به مشهد رفت، آن هم در زمانی که آیت الله منتظری و صانعی و امینی و جوادی آملی و رفسنجانی حق بیرون آمدن از خانه شان را ندارند. به زیارت امام رضا رفت و نزدیک بود با طناب خودش را به ضریح ببندد تا مسلمان بشود و رفاقتش را با برادری عوض کند. از همه اینها گذشته نه تنها به زیارت حرم رفت، بلکه افطار هم کرد و نه تنها افطار کرد، بلکه وعده ظهور امام زمان را هم داد. دیگر از یک رفیق چه می خواهیم؟ این رفیق مان که از کمونیسم بریده است، از هر جای دیگر هم لازم باشد می برد. پزشک که داریم، بیمارستان هم که داریم، یک شهادتین بگوید، ختنه سورانی برایش بگیریم و تمام کنیم برود. مردم خودمان که از دین برگشتند، حداقل یک نفر را مسلمان کرده باشیم.

من که هرچه عقلم را بکار گرفتم که بفهمم حالا چه وقت آمدن است، نفهمیدم. آیا می خواست به دولت احمدی نژاد رای اعتماد بدهد؟ آیا می خواست به جای صد نفر از رهبران دنیا که پیروزی رئیس جمهور تقلبی را تبریک نگفتند، صد تا تبریک به رهبر و رئیس جمهور بگوید؟ می خواست به عنوان لباس شخصی به خیابان برود؟ می خواست شب های قدر را قرآن به سر بگیرد و دعای ابوحمزه ثمالی و جوشن کبیر بخواند؟ می خواست مموتی و وحیدی را بگذارد توی چمدانش و قاچاقی ببردشان نیویورک؟ واقعا چه قصدی داشت؟ من که نفهمیدم. فقط همین که متوجه شدم که احتمالا قرار است از این به بعد مراسم شب قدر و روز قدس و دهه فجر را در کاراکاس برگزار کنند که هم مراسم برگزار شود و هم سبزها روزگار دولت را قهوه ای نکنند، و در عوض در تهران هم امت حزب الله بولیواراللهی بشوند و سالگرد کودتای چاوز را جشن بگیرند و مردم کاراکاس راحت باشند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1388ساعت 13:20 توسط مهدی |

|+| نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1388ساعت 13:41 توسط مهدی |

یادم هست یک سال بعد از پایان جنگ جلسه ای گرفتند و من و سایر بچه ها را هم دعوت کردند. در آن جلسه قرار بود از فرماندهان جنگ تقدیر و تشکر کنند. اما یک چیز جلسه درست نبود. همانجا هم به چندتایی گفتم. در آن جلسه


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1388ساعت 13:37 توسط مهدی |

۲۲ خرداد یک روز معمولی در تاریخ ما نیست. دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی را می‌توان به پیش و پس از ۲۲ خرداد سال ۱۳۸۸ تقسیم کرد. هر دوره، آن دوره بیش از سه دهه و این دوران تقریبا دوماه، ویژگی‌های خود را دارند.

پرسش تلخی در برابرمان قرار گرفته است. آیا ۲۲ خرداد ماه میوه‌ای بود که بر ریشه ۲۲بهمن ۱۳۵۷رویید؟ یا این میوه بالیده بر شاخه‌ای است پیوندی و بیگانه از ریشه...

پیداست با پرسش آسانی رویارو نیستیم. باید حوادث و ریشه‌های حادثه را کاوید و جستجو کرد که چرا چنین اتفاقی افتاد؟ چرا مردم ما در اوج امید سبزشان، پیکرهای سرخ شهیدان را بر دوش کشیدند. چرا شهادت مظلومانه ندا آقا سلطان و پیکر در هم شکسته، دهان خرد شده‌ی محسن روح‌الامینی نشانه راه شد؟ این همه قساوت از کجا آمد؟ به کجا می‌رویم؟

مدتی پیش در سوگ سیف‌الله داد مطلبی نوشتم. سوگ او همچنان در ذهنم زنده است و در دلم تازه. وقتی سیف‌الله در روز عاشورای سال ۱۳۵۷در خیابان زند شیراز فریاد می زد: «ما عاشق شهادتیم، هیهات من‌االذله» و جمعیت هم پرشور پاسخ می‌داد. از آن روز تا ۲۲خرداد ۱۳۸۸چگونه این راه را طی کردیم. افقی که در برابرمان بود در سال ۱۳۵۷کدام افق بود. اکنون به کدام افق نگاه می‌کنیم؟ جوانی برایم ایمیلی فرستاده بود. هنوز به آستانه بیست سالگی نرسیده است. از من پرسیده: "این همان است که شما در جوانی در جستجویش بودید؟" هنوز به آن جوان پاسخ نداده‌ام. با خودم گفتم: این پرسش فقط پرسش همان جوان نیست. پرسش یک نسل است. پرسش فرزندان خودم... فرزندان همه آنانی که در بندند. پرسش جوانانی مثل سهراب و ندا و محسن و ترانه و...

دیروز به دیدن ابراهیم گلستان رفته بودم. آرام و اندوهگین پرسید: «چرا حکومت ایران همان اشتباه شاه را تکرار می‌کند. همان حکومتی که شعبان جعفری ستاره نجات دهنده‌اش شد.

سال ها پیش دکتر یزدی ملاقاتش با آقای هاشمی رفسنجانی را روایت کرده بود: "درآن ملاقات (اوايل انقلاب) ما با انتقاد از توقيف مطبوعات و تحديد احزاب گفتيم كه «آقايان! شما تجربه شاه را تكرار نكنيد» در پاسخ ما، آقاي رفسنجاني گفت كه بله. ما تجربه شاه را تكرار نمي‌كنيم. چون ديديم كه او وقتي در اواخر حكومت خود، فضا را باز كرد، حكومتش فروپاشيد."

البته آقای هاشمی رفسنجانی امروزه در جبهه مردم قرار گرفته است و در برابر ولایت فقیه بی‌تعهد به حقوق مردم، از ریشه و منشا حقوق مردم دفاع می‌کند. گویی پوسته‌ی صلب و تلخ حوادث پس از ۲۲خرداد را که می‌شکنیم. در ورای آن شعله‌ای از امید می‌تابد. مثل غنچه‌ای که در متن سرما می‌روید. چراغ لاله‌ای در توفان... به تعبیر سهراب سپهری:

«و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد.»

در متن سرمای استبداد دینی که سرزمین ما را فرا کرده است. این بار چراغ دانایی می‌سوزد و جوانان و مردم به روشنی می‌دانند چه می‌خواهند. در انقلاب ۵۷ نسل ما که جوان بودیم و گرم انقلاب می‌دانستیم چه نمی‌خواهیم... جنبش سبز ملت ایران این تفاوت ماهوی را با انقلاب ۵۷ داراست که مردم می‌دانند چه چیزی را می‌خواهند.

تظاهرات و راه پیمایی ۲۵ خرداد ماه که از میدان امام حسین تا میدان آزادی سیل جمعیت به راه افتاده بود. آرام و با شکوه دریای مردم موج می‌زد. می‌دانستند چه چیزی را می‌خواهند. سال‌ها پیش مهندس بازرگان گفته بود: "انقلاب ما واکنش جهالت در برابر استبداد بود." ما همگی بر او خورده گرفتیم. اما سال‌ها گذشت و درستی نظر او را زمانه به اثبات رساند. سخن او را مصطفی بادکوبه‌ای این گونه سرود:

«ما ستم را نشان گرفته بودیم       اما           همه تیرها از کمان دانش پرتاب نشد         ای کاش     نخست جهل را نشانه گرفته بودیم»

چرا مهندس بازرگان چنینی داوریی داشت؟

بایستی دوباره ریشه‌ها را جستجو کرد و به این پرسش پاسخ داد که کار از کجا آسیب دید؛ که به این نقطه رسیده‌ایم و در یک کلام به جای ولایت فقیه دچار استبداد فقیه شده‌ایم، استبداد مطلقه.

|+| نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1388ساعت 16:11 توسط مهدی |

بسم الله الرحمن الرحیم
مردم شریف، آزاده و آگاه ایران!
نزدیک به سه ماه پیش از این زمانی که شما در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری شرکت کردید، با این باور به پای صندوق‌های رأی رفتید که با تأکیدهای مکرر مسئولان و تلاش نهادهای مدنی، از آرای تان در برابر مقاصد قدرت‌طلبانه گروهی اندک پاسداری خواهد شد. اما تخلف‌ها و تقلب‌های سازمان‌یافته و حوادث تلخی که متعاقب آن صورت گرفت، از رویدادی که بنا بود سرمایه‌ای برای ملت ما فراهم آورد تاسفی بزرگ باقی گذاشت. مشکلی که می‌توانست در فرآیندی منصفانه و بی‌طرفانه مهار شود با بی‌تدبیری مسئولان امر، با یورش تبلیغاتی رسانه‌های دولتی و حمله نیروهای امنیتی رسمی و غیررسمی به تجمعات آرام و مسالمت‌آمیز مردم، به بروز انشقاق، ابهام و اختلاف عمیق و گسترده اجتماعی منجر شد، وضعیتی که پیامد بلافصل آن جز گسسته شدن رشته‌های اعتماد میان مردم و حکومت نیست.

جمع کثیری از دلسوزان حوزه‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی کشور و نیز مراجع عظام تقلید و نیروهای آگاه حوزه‌های علمیه نسبت به افسانه‌پردازی‌های رسانه‌های دولتی و حوادثی چون برگزاری دادگاه‌های نمایشی فاقد پشتوانه حقوقی و شرعی، برملا شدن فهرست بلند قربانیان، برخوردهای غیرانسانی با بازداشت‌شدگان و افشای وجود بازداشتگاه‌های غیرقانونی واکنش نشان داده و خواستار رسیدگی به آنها هستند، بلکه همه دلبستگان به نظام جمهوری اسلامی، این دستاورد مبارزات یک صد ساله مردم و تبلور مطالبات اساسی آنان برای دستیابی به آزادی، استقلال، عدالت و پیشرفت در سایه دینداری، اینک نگرانند.
حفظ تمامیت ارضی و استقلال ملی و صیانت از کیان کشور در مقابل مطامع بیگانگان و دفاع از اصل نظام جمهوری اسلامی در روند شتاب‌زده حوادثی که پی‌در پی رخ می‌دهند چاره‌چویی برای خروج از شرایط موجود را بیش از پیش ضروری ساخته است، هرچند همه به خوبی آگاهیم که در درون دستگاه‌های حكومتي و شبه‌حكومتي افرادی وجود دارند که تنها راه ادامه حضور خود در قدرت را التهاب‌آفرینی و بحران‌زایی‌های پیاپی و طفره رفتن از حل مشکلات و نابسامانی‌هایی می‌دانند که خود مسبب آنها بوده‌اند. آنها همچنان به دنبال پوشاندن و پنهان کردن بحران های موجود با بحران های بزرگ تر و توسعه رفتارهای نابخردانه خود به مرزهایی خطرناک‌ترند، تا جایی که پس از ایجاد این همه پیچیدگی در فضای کشور اینک بي‌توجه به عواقب سنگين رفتارهاي خود با بهانه جویی‌های واهی زمزمه هایی خطرناک از جمله  زمزمه تسویه های وسیع از دانشگاهیان آزاده و متعهد را سر می‌دهند.

از این روست که اتخاذ رویکردی اجتماعی (و نه صرفاً حکومتی) برای حل مسئله به ضرورتی اجتناب‌ناپذیر تبدیل شده است، ضرورتی که لازمه آن، بهره‌گیری از ظرفیت‌های مردمی نظام جمهوری اسلامی است.

اساس چنین رویکرد متفاوتی، پذیرش واقعیت تعدد و تنوع باورها و


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1388ساعت 13:36 توسط مهدی |

صفحه قبل 1 ... 6 7 8 9 10 11 12 صفحه بعد
بالا